یادگاری

دِلـمـ یڪ ڪـوچه میخـواهد...

بـے بُن بَـستـ ...

و بـارانے ، نَـمـ نـَمـ ...

و یـڪ "خُــــــدا" ڪه ڪَمـے بـا همـ راه بـرویمـ ...

همیـن ...!
 

ساحل دلت رو دست خدا بسپار خودش قشنگترین قایق رو برات میفرسته

 

 

نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1391ساعت 18:52 توسط ونوس|

خدایا دوستت دارم

نوشته شده در جمعه 6 مرداد1391ساعت 21:14 توسط ونوس|

امـتـداد بـازوانـت مـی شـود انـتـهـای دلـدادگـی …
مـی شـود هـمـان گـوشـه دِنـجـی که راحـت مـی تـوان زیست


یادمان باشد : وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم !
در برابرش مسئولیم …
در برابر اشکهایش ؛
شکستن غرورش ،
لحظه های شکستنش در تنهایی و لحظه های بی قراریش ….
واگر یادمان برود !
در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد ،
واین بار ما خود فراموش خواهیم شد …
نوشته شده در جمعه 6 مرداد1391ساعت 0:33 توسط ونوس|

این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد

یک نفر را کشف کند!

زیبایی هایش را بیرون بکشد ... تلخی هایش را صبر کند...

آدم های امروز، دوستی های کنسروی می خواهند :

یک کنسرو

که فقط درش را باز کنند

بعد یک نفر...شیرین و مهربان

از تویش بپرد بیرون

و هی لبخند بزند

و بگوید

حق با توست ....

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد1391ساعت 1:1 توسط ونوس|

خدایا

 دلم هوای دیروز را کرده

هوای روزهای کودکی را

دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم

آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد

دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم

الفبای زندگی را...

میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دلم را شکستند

دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان هر چه

میخواهید بکشید

این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو

دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم

آن را نچینم

دلم میخواهد ...

می شود باز هم کودک شد؟؟؟؟

راستی خدا!

دلم فردا هوای امروز را می کند؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر1391ساعت 23:51 توسط ونوس|

“عین” و “شین” و ”قاف

جدا از هم که باشند

!هیچ خاصیتی ندارند

.اما در کنار هم، معجزه می آفرینند

  !!! درست مثل من و تو

 

 

او" یک ضمیرمفرد نیست"

او همه دنیای من است

نباشد ، دلم که هیچ ، دنیا هم تنگ میشود

نوشته شده در پنجشنبه 8 تیر1391ساعت 23:22 توسط ونوس|

دیشب خدارو دیدم..

گوشه ای آرام میگریست...

من هم کنارش رفتم و گریستم...

هر دو یک درد داشتیم ...

آدم ها....

نوشته شده در جمعه 26 خرداد1391ساعت 23:14 توسط ونوس|

دلم می خواهد بروم.دلم می خواهد از این مردمی که مرا دیگر گونه می خواهند فرار کنم.من آن چیزی نیستم که اینها می خواهند.هیچ وقت به بلندای انتظارهایشان نمی رسم.

 آدما از دور قشنگترن...بهشون نزدیک که می شی نا امیدت می کنن....

بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم...

شما که غریبه نیستین . . .دیگــه با عروسک هام بازی نمی کنـــم ..
بزرگ شـــدم !!!
خودم عروســـکی شــــدم ......



نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد1391ساعت 23:40 توسط ونوس|

دل من چه خردسال است

ساده می نگرد

ساده می خندد

ساده می پوشد

دل من از تبار دیوارهای کاهگلی ست

ساده می افتد

ساده می شکند

ساده می مـــیرد

دل من تنهـــــا

تنهــا سخت می گـیرد...

 

برای دلم گاهی پدر میشوم !
خشمگین میگویم : بس کن ؛ تو دیگر بزرگ شده ای!

حرفهایم را تعبیر میکنی ، سکوتم را تفسیر ، دیروزم را فراموش ، فردایم را پیشگویی، به نبودنم مشکوکی ، در بودنم مردد ، از هیچ گلایه میسازی ، از همه چیز بهانه ...

من کجای این نمایشم ؟!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد1391ساعت 0:31 توسط ونوس|

در نوبتی دوباره دلت را مرور کن

از غم به هر بهانه ممکن عبور کن

گیرم که تمام راه تو مسدود شده،بگرد

یک آسمان تازه و یک جاده جور کن

التماس دعا در شب آرزوها

ما اگر بد کنیم، تو را بنده های خوب بسیار است

تو اگر مدارا نکنی، ما را خــــدای دیگر کجاست؟

نوشته شده در پنجشنبه 4 خرداد1391ساعت 20:27 توسط ونوس|

امشب دل سنگ کوچه ها میگرید

یک شهر،خموش وبیصدا میگرید

خزان زود هنگام و كبود شدن ياس بوستان پيامبر ، تسليت باد

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 23:57 توسط ونوس|

هر چه از الفبای تو حرف برمی دارم تا تمام شوی !! انگار بی محاباتر از همیشه ... لابه لای این همه خطوط مبهم و واژه ندیده ...!! دوباره از سر سطر آغاز می شوی !! اشتبــاه از من بود پر رنـــگ نوشته بودمـت ...حالا برای همین است که از زندگی ام پاک نمی شـــوی و هر کاری که کنم اثری از تو در من باقی میماند

می دانم

یک روز می آیی، اما...

طعم تلخی این روزهای نبودنت...تا همیشه در ذهنم...در دلم...می ماند…

حتی اگر بیایی،

این تنهایی ها...شب گریه ها....این زخم های دل...تاول های روح.....این غصه های تمام نشدنیِ بغض شده در گلو....جایی...گوشه ی این دل می ماند ...

نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 13:13 توسط ونوس|

بهــ ــار …و این همه دلتنــ ـگی؟!

نه ،

شاید فرشتــ ـــه ای فصلــــ ها را به اشتباه ورق زده باشد...!!!

 آسمان می بارد..

به حرمت کداممان، نمی دانم...!!!

همین را می دانم که باران صدای پای اجابت است و خدا با تمام جبروتش ناز می خرد

پس نیاز کن !

 

نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 20:20 توسط ونوس|

سال هاست که بی وفایی جرم نیست

با زندگی بدون من چگونه ای؟

حال شقایق های قلبت چطور است؟

با خلوت سخت و سکوت چگونه تا میکنی؟

با بهانه های کودک قلبت چه میکنی؟

نبودم را چگونه برایش توجیه میکنی؟

فکر عشق تازه ای باش

کودک قلبت افسرده میشود

شقایق ها میپلاسند

به تعویض عشق عادتشان بده

به قانون و مجازات فکر نکن

سالهاست که بی وفایی جرم نیست

اگر چیزی در درونت جوشید و سوخت

آن دیگر دست من نیست

بیشتر انسانها وجدان دارند

 

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 20:45 توسط ونوس|

دست به ســر می کنم ثانیـــه ها را؛

دلـــم...

یک اتفاق ناخوانده می خواهــــد...!

کاش آن اتفاق تو باشی ...
 
✿✿✿
 
نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت 22:46 توسط ونوس|

باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود

باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو
راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد

نایت اسکین

آرزو دارم بهاران مال تو

شاخه های یاس خندان مال تو

آن خداوندی که دنیا آفرید

تا ابد همراه و پشتیبان تو

 

 

سال نو مبارک

 

✿✿✿


برچسب‌ها: سال نو, نوروز, عید, بهار
نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 9:34 توسط ونوس|

میان تو و من فاصله ایست به پهنای یک عمر
شاید؛

زیاد که نیست ؟


چه رنجی میکشم من … چه تحملی میکنی تو !!!

برای رسیدن خسته که نمیشوی ؟

چه اگر برسم …چه اگر نرسی

چه اگر نیایم …

چه اگر نیایی...

 چه اگر نباشم…

چه اگر نباشی...

بگو که روزی به هم میرسیم

 بگو که هستی
همین ..

✿✿✿

از جنس کدام نور بودی ستاره من؟

که جسارت با تو بودن در من جنبید؟

و من چه عاشقانه به رویت لبخند زدم

...و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی

و این شد

"عاشقانه ی آرام "من و تو

✿✿✿

 

آدم اســـت دیگر...
گاهی دلـــش میخواهد *کسی* مـــوهایش را نوازش کند ،
بوســه بر گونه اش بزند...
و آروم زیر نرمــه گوشش بگوید :دوســـتـت دارم !!!!

✿✿✿
 

این روزها
عجـیب بـوی نـفس هـای تـو را می دهـد ...!
گـوئـی ... تـو اتـفاق می افـتی؛
و مـن دچـار می شـوم ...
تـمام " مــن" دارد "تـــو" می شـود ...بـاور مـی کنـی ...؟

✿✿✿


برچسب‌ها: بوسه, لبختد, نوازش, فاصله, عاشقانه
نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 11:22 توسط ونوس|

من یک دختـــــــر آریاییم
بــــــــدان 
"حــــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــــوای" دیگری برود ...
 تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد ...
 روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته ... ارزان نمی فروشمش... دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد ...
آری من یک دختر آریاییم
گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنم، گاه یک نغمه آن قدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنم، گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمیکنند، گاه یک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمیکنم...

✿✿✿ 

 


برچسب‌ها: حوا, دخترآریایی, عشق, نگاه, لبخند
نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 21:1 توسط ونوس|

چه میداند  کســـی، شاید که او هم

مرا در خاطـــــــــــــر آرد گاه و بیگاه

چه میداند کســـی، شاید که او هم

چو من شبها نخفتـــــــه تا سحرگاه

چه می داند کسـی، شاید که او هم

که خاموش و سخــــــن بر لب ندارد

خیال من به آرامـــــی و گرمــــــــی

چو خون در پیکــــرش ره می سپارد

چه میداند کســـــی، شاید که او نیز

ندارد طاقـــــــــــــــــت و آرام یک دم

به جانش آتـــــش بی منتهایی ست

که میسوزد وجــــــــــودش را دمادم

چه میداند کسی، شاید که هر شب

چو سر را روی بالــــــــــــین میگذارد

بیادم بیت های اشــــــــــک جانسوز

به مژگان، روی بســــــــتر می نگارد

چه میداند کسـی، شاید در آن چشم

تمنایی بجز آغــــــــــــوش من نیست

بجانم خاطر پر شــــــــــــــور و حالش

بغیر از باده خوش نــــوش من نیست

چه میداند کســـــــی، شاید که هرگز

مرا در خاطــــــــــــــــــــــر او ره نبوده

سرابی بوده پنـــــــــــــــدارم، سرابی

فریبی جز دمـــــــــــــــــی کوته نبوده

✿✿✿


برچسب‌ها: سراب, خیال, اشک, آغوش, شب
نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1390ساعت 23:25 توسط ونوس|

از این تکرارساعتها

از این بیهوده بودنها

از این بی تاب ماندنها

از این تردیدها، نیرنگها

شکها، خیانت ها

از این رنگین کمان سرد آدم ها

و از این مرگ باورها ورویاها پریشانم

دلم پرواز میخواهد ...

.

 

من گمان می کردم

که دوستی همچو سروی سرسبز، چهار فصلش همه پیراستگی است

من چه میدانستم هیبت باد زمستانی هست...

من چه می دانستم سبزه می بژمرد از بی آبی ...

سبزه یخ می زند از سردی دی ...

من چه می دانستم دل هر کس دل نیست...

قلبها صیقلی از آهن و سنگ...

قلبها بی خبر از عاطفه اند...

✿✿✿


برچسب‌ها: پرواز, قلب, تردید, رویا
نوشته شده در سه شنبه 26 مهر1390ساعت 23:50 توسط ونوس|

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را

خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را

التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را

با اسیران بلا رحم چرا نیست تو را

جان من، جان من،  سنگدلی

دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن و ناز ز کوی تو ستاندن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدین سانم و تدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو

به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو

از برای تو چنین زارم و میدانی تو

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

میروم میروم تا بسجود بت دیگر باشم

باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

✿✿✿


برچسب‌ها: گل, وفا, عاشق
نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 7:30 توسط ونوس|

 

چه شده؟ ای دل دیوانه هوایش کردی؟

با دو چشمان پر از اشک صدایش کردی؟

گفته بودم که دلش معدن بی معرفتی ست

تو نشستی و دلت خوش به وفایش کردی؟

 

افسوس ما خوشبخت و آرامیم

افسوس ما دلتنگ و خاموشیم

خوشبخت زیرا دوست میداریم

دلتنگ زیرا عشق نفرینی ست

 

مثل اینکه در این دنیا امکان ندارد کسی مال کسی باشد!

آنانکه به کسی گفته اند مال تو ام همیشه دروغ گفته اند!

وآنانکه به کسی گفته اند مال من هستی همیشه اشتباه کرده اند!

 

 

باز هم قلبی به پایم افتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

بر دو چشمش دیده میدوزم به ناز

خود نمیدانم چه میجویم در او

عاشقی دیوانه میخواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

او شراب بوسه میخواهد زمن

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق میخواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی میخواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

او بمن میگوید ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او میگویم ای ناآشنا

بگذراز من، من تو را بیگانه ام

آه ازین دل، آه ازین جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا .. کس به آوازش نخواند

✿✿✿

 


برچسب‌ها: عشق, اشک, وفا, قلب, بوسه
نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 0:55 توسط ونوس|

ای ستاره ای که پیش دیده ی منی

باورت نمیشود که در  زمین

هر کجا به هر که میرسی

خنجری میان مشت خود نهفته است!

پشت هر شکوفه ی تبسمی

خار جانگزای حیله ای شکفته است

آنکه با تو میزند صلای مهر

جز به فکر غارت دل تو نیست

         ·         

ای ستاره ما سلاممان بهانه است

عشقمان دروغ جاودانه است

وانکه با تو صادقانه درد دل کند

های های گریه شبانه است

ای ستاره باورت نمیشود

در میان باغ بی ترانه ی زمین

ساقه های سبز آشتی شکسته است

لاله های سرخ دوستی فسرده است

غنچه های نورس امید

لب به خنده وا نکرده مرده است

ای ستاره

ای ستاره ی غریب!

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

پس چرا به داد ما نمیرسد؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمیرسد؟

 

✿✿✿


برچسب‌ها: ستاره, زمین, عشق, خدا
نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 20:54 توسط ونوس|

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام

و پلک چشمم هی میپرد

و کفش هایم هی جفت میشوند

وکور شوم اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده ام

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچ کس نیست

و مثل آن کسی است که باید باشد


برچسب‌ها: خواب, چشم
نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 11:45 توسط ونوس|

پشت سر پل های ویران، روبرو دیوار محض

لحظه های بی تو بودن، خستگی، تکرار محض

پرسه در پس کوچه های آشنایی های دور

با خیال با تو بودن، تا سحر بیدار محض

دسته دسته خاطرات از کوچه ها پر میکشند

یاد تو می ماند و این روزهای تار محض

کاش روزی دستهامان میرسیدند بهم

یک تبسم، یک نوازش، یک بغل، دیدار محض

حیف میدانم که لیلا تا همیشه رفته است

قصه ها بی شهرزاد و کوچه ها تکرار محض     


برچسب‌ها: لیلا, بی تو, نوازش, آشنایی, خاطرات
نوشته شده در شنبه 12 شهریور1390ساعت 17:0 توسط ونوس|

 

به راستی اگر۰۰۰

اگر دروغ رنگ داشت

                     هر روز شاید

                                     ده ها رنگین کمان

                                                       در دهان ما نقش می بست

                                                       و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت

                                               عاشقان سکوت شب را ویران میکردند

اگر براستی خواستن توانستن بود

                                            محال نبود، وصال

                                                   و عاشقان که همیشه خواهانند

                                                   همیشه میتوانستند تنها نباشند

اگر غرور نبود

                چشم هایمان بجای لب ها سخن نمی گفتند

                                      و ما کلام دوستت دارم را

                                      در میان نگاههای گه گاهمان جستجو نمیکردیم

اگر عشق ارتفاع داشت

                   من زمین را در زیر پای خود داشتم

                                                      وتو هیچگاه عزم صعود نمیکردی

اگر دیوار نبود شاید نزدیکتر بودیم

                                      همه ی وسعت دنیا یک خانه میشد

                                                                     و هیچ کس

                                                در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد

اگر کینه نبود

                قلب ها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند

اگر عشق نبود

                   به کدامین بهانه، میگریستیم و میخندیدیم؟

                  کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟

                  و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

                  آری، بیگمان پیش از اینها مرده بودیم

                                                                  اگر عشق نبود.

                   اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد

                   من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم

                   و تو نیز هرگز ندیدن من را

                   آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدام یک را میپذیرفت؟؟؟؟؟


برچسب‌ها: عاشق, رنگین کمان, غرور, کینه, آرزو
نوشته شده در شنبه 5 شهریور1390ساعت 11:21 توسط ونوس|

 

      تنها نگاه بود و تبسم،میان ما                                                   

         تنها نگاه بود و تبسم!

            اما... نه..

              گاهی از تب هیجان ها بی تاب میشدیم

            گاهی که قلبهامان میکوفت سهمگین     

         گاهی که سینه هامان چون کوره میگداخت                              

       دست تو بود و دست من –این دوستان پاک-

          کز سر شوق سر به دامن هم میگذاشتند

             از این پل بزرگ –پیوند دستها-

               دلهای ما به خلوت هم راه داشتند!

             تنها نگاه بود و تبسم،میان ما

          ما پاک زیستیم!                                                

       ای سرکشیده از صدف سالهای پیش                                 

        ای بازگشته از سفر خاطرات دور

            آن روزهای خوب                               

                تو آفتاب بودی

            بخشنده،پاک،گرم

          من مرغ صبح بودم –مست و ترانه گو-

        اما در آن غروب که از هم جدا شدیم

          شب را شناختیم                                                                   

             در جلگه ی غریب و غم آلود سرنوشت

                زیر سم سمند گریزان ماه و سال

             چون باد تاختیم

           در شعله ی بلند شفق ها

        غمگین گداختیم

            جز یاد آن نگاه و تبسم

                مانند موج ریخت بهم،هرچه ساختیم

                    ما پاک سوختیم،ما پاک باختیم

                 ای سرکشیده از صدف سالهای پیش

              ای بازگشته،ای به خطا رفته!

          با من بگو حکایت خود،تا بگویمت                               

              اکنون من وتوایم و همان خنده و نگاه

                  آن شرم جاودانه، آن دستهای گرم،  آن قلب های پاک

                      وان رازهای مهر که بین من و تو بود

                  ما گرچه در کنار هم اینک نشسته ایم                      

              بار دگر به چهره ی هم چشم بسته ایم

           دوریم هر دو، دور...                                                                      

              با آتش نهفته به دلهای بیگناه

                 تا جاودان صبور

                 ای آتش شکفته، اگر او دوباره رفت          در سینه ی کدام محبت بجویمت ؟                  

                 ای جان غم گرفته،بگو،دور از آن نگاه     در چشمه ی کدام تبسم بشویمت؟

                                                      

                  


برچسب‌ها: نگاه, بازگشته, آفتاب, غروب, راز
نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 11:18 توسط ونوس|

                                   

 از از خدا خواستم عادت های زشت مرا ترک بدهد.

خدا فرمود: خودت باید آنها را رها کنی.

از او  خواستم لااقل بمن صبر عطا کند.

فرمود: صبر حاصل سختی و رنج است.عطا کردنی نیست آموختنی است.                

گفتم مرا خوشبخت کن.

فرمود:نعمت از من و خوشبخت شدن از تو.

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.

فرمود:رنج از دلبستگیهای دنیا جدا و بمن نزدیکترت میکند.

از او خواستم روحم را رشد دهد

فرمود:نه تو خودت باید رشد کنی.من فقط شاخ و برگ اضافی را هرس میکنم تا بارور شوی.

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت ببرم.

فرمود:برای اینکار من به تو زندگی داده ام...


برچسب‌ها: من وخدا, صبر, زندگی
نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 11:32 توسط ونوس|

فرشته ها حتما میآیند...

فرشته ها آمده اند پایین. همه جا پر از گل و شکوفه است. همه جا پر از فرشته است. از کنارت که رد میشوند میفهمی؟ اسمت را که صدا میزنند میشنوی؟ دستشان را که روی شانه ات میگذارند حس میکنی؟

راستی حیات خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟ دعاهایت را آماده گذاشته ای؟

آرزوهایت را مرور کرده ای؟ میدانی که امشب به تو هم سر میزنند؟ میآیند و چهارگوشه دلت را نور و گلاب میپاشند. میآیند و توی دستشان دعای مستجاب شده است.

مبادا بیایند و تو نباشی.. مبادا در دلت را بسته باشی.. مبادا در بزنند و تو نفهمی؟ مبادا...

کوچه دلت را چراغانی کن. دم در بنشین و منتظر باش. فرشته ها می آیند. فرشته ها حتما م آیند. خدا آنسوتر منتظر است. مبادا که فرشته هایت دست خالی برگردند...

نوشته شده در شنبه 29 مرداد1390ساعت 18:9 توسط ونوس|

 

آنکس که درد عشق بداند

اشکی بر این سخن بیفشاند

                     ***

این سان که ذره های دل بیقرار من

سر در کمند عشق تو, جان در هوای توست

شاید محال نیست که بعد از هزار سال

روزی غبار ما را آشفته بوی باد

در دوردست دشتی از دیده ها نهان

بر برگ ارغوانی-پیچیده با خزان-

یا پای جویباری-چون اشک ما روان-

پهلوی یکدگر بنشاند

ما را به یکدگر برساند

                                       


برچسب‌ها: دردعشق, بیقرار, جویبار, اشک
نوشته شده در شنبه 29 مرداد1390ساعت 16:24 توسط ونوس|


آخرين مطالب
» ...
» خیلی ساده
» ...
» !
» خدایا
» ع ش ق
» آدم!
» دلم میخواهد بروم
» :-(
»

Design By : Pichak